قدم هایم را تند تر میکنم و جواب میدهم:
-- بله؟
- سلام خوبی؟
-- سلام الحمدالله
- بیا پایین منتظرتم !
همین جمله کفایت میکرد خودش برای سر حال آمدن من ، این را وقتی فهمیدم که با شنیدن این حرف برق شادی در چشمانم در خشید
بعد از چند جمله دیگر که پشت تلفن رد و بدل شد ، وسایل نصفه و نیمه جمع کردم و رفتم پایین ، بدون آسانسور و با پلهها! در همین حین تو دلم رفتن کنار پنجره که برای رفع بیحوصلگی ام بود را به فال نیک گرفتم و برای خودم ذوق میکردم از این ارتباط بین دلهایمان.
آن طرف خیابون دو چشم خندان منتظرم بود که همان نگاه خندان و منتظر برای از بین بردن تمام غمهای یک عمر مرا بس بود.
قدم به قدم ، شانه به شانه مسیر کوتاه را رفتیم و برگشتیم و من با هر قدم دلگیری ، بیحوصلگی و دانه دانه غمهایم را له کردم و خندیدم به همگیشان که باز هم نتوانستند حال ما را بگیرند و میدانم نخواهند توانست.
ساعت 20 :11 دقیقه بود که قانون شکنی کردیم و به بهانه گرسنگی نه، به بهانه بیشتر باهم بودنمان رفتیم برای نهار! نهار را خوردیم ، حرف زدیم ، حرص در آوردیم ، شیطنت کردیم ، خندیدم و غرق در دنیای کوچک و شاد خودمان شدیم.
قبل از رفتن سرکارهایمان همسرم برای اینکه دلش آروم و مطمئن شود برای چندمین بار باز پرسید الان دیگه حالت خوبه؟دل گرفتگیت برطرف شد؟ که این بار جواب دادم عالیام ، همه چیز در کنارت آرومه ...
مشغول کارم هستم و فقط خداروشکر می کنم از اینکه کنارم کسی هست که دل دل می کند برای رفع ناراحتی های کوچکم و همین حضورش در کنارم برای رفع تمام غصههای بزرگ و کوچک عالم مرا بس است.
صفحه پیامک گوشی ام را باز میکنم و تایپ میکنم :
همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفس میکشم ...
منبع : آوینـــار :: همین از تمام جهان کافیه






پاسخ با نقل قول
