<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>کانون تفسیر قرآن - جایی برای فهم ساده قرآن - وبلاگ ها - محمد حسین</title>
		<link>http://www.qurangloss.ir/blogs/-/</link>
		<description>کانون تفسیر قرآن - جایی برای فهم ساده دین</description>
		<language>fa</language>
		<lastBuildDate>Wed, 10 Jun 2026 00:21:45 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://www.qurangloss.ir/images/misc/rss.jpg</url>
			<title>کانون تفسیر قرآن - جایی برای فهم ساده قرآن - وبلاگ ها - محمد حسین</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/blogs/-/</link>
		</image>
		<item>
			<title>حدیث عجیبی از امام رضا (ع)</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/86-a.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 May 2013 19:13:06 GMT</pubDate>
			<description>امام رضا(ع) در کلامی شریف و البته طولانی از امام سجاد‌(ع) نقل می‌فرمایند: اگر دیدید کسی اهل نماز و روزه است، گناه نمی‌کند و کارهای خوب هم انجام...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><span style="font-family: &amp;quot">امام رضا(ع) در کلامی شریف و البته طولانی از امام سجاد‌(ع) نقل می‌فرمایند: اگر دیدید کسی اهل نماز و روزه است، گناه نمی‌کند و کارهای خوب هم انجام می‌دهد، عجله نکن، گولش را نخور، ممکن است عُرضۀ گناه کردن نداشته باشد.</span>  <span style="font-family: &amp;quot">بعد می‌فرماید: اگر کسی عرضۀ گناه کردن داشت، اما گناه نمی‌کرد، آرام باش، فریب نخور، ممکن است گناهی را ترک می‌کند، اما مرتکب گناه دیگری می‌شود. زیرا شهوات مردم مختلف است؛ یکی شهوت مال دارد، اما شهوت جنسی ندارد، یکی شهوت جنسی دارد، اما حرام نمی‌خورد.</span>  <span style="font-family: &amp;quot">سپس می‌فرماید: اگر کسی هیچ گناهی نکرد، عجله نکن، گولش را نخور، ممکن است عقل درست و حسابی نداشته باشد. بعد می‌فرماید: اگر کسی عقل درست و حسابی هم داشت، فریب نخور، ببین آیا هوای نفسش مسلط بر عقلش است، یا عقلش مسلط بر هوای نفس است؟</span>  <span style="font-family: &amp;quot">حضرت در انتهای بحث مثال می‌زند و می‌فرماید: مانند کسی که حبّ‌مقام دارد، یک دفعه‌ای با یک هوس و هوای حبّ‌مقام، کلّ مراتب ایمانی قبلش را نابود می‌کند. حدیث عجیبی است. امام علیه‌السّلام در ادامه می‌فرماید وقتی به چنین آدمی می‌گویی: «إتَّقِ الله»؛ از خدا بترس، ناراحت می‌شود. «اَخَذَتهُ العِزَّة»؛ به غرورش برمی‌خورد، می‌گوید «به من می‌گویی با تقوا باشم؟ تا حالا کسی از من گناه ندیده.» بعد امام(ع) می‌فرماید: اینها دیگر آدم هم نمی‌شوند و دچار لعن خداوند می‌شوند.( وسائل الشیعه، ج 8، ص 317)</span></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/86-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>امید</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/77-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:53:54 GMT</pubDate>
			<description>*امید* 
*شخصی را به جهنم می**بردند. 
در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد**ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت** ببرید. 
 فرشتگان پرسیدند چرا؟ 
پروردگار...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"><font size="4"><span style="font-family: comic sans ms"> <br />
</span></font><br />
<font size="4"><span style="font-family: comic sans ms"><b><font color="#FF0000">امید</font></b></span></font><br />
<font size="4"><span style="font-family: comic sans ms"><b>شخصی را به جهنم می</b><b>بردند.<br />
در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد</b><b>ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت</b><b> ببرید.<br />
 فرشتگان پرسیدند چرا؟<br />
پروردگار فرمود: <br />
او چند بار به عقب </b><b>نگاه کرد</b><b>... <br />
</b><b>او امید به بخشش </b><b>داشت<br />
</b></span></font></div></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/77-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>هـمـیـشـه</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/76-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:52:33 GMT</pubDate>
			<description>وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نترس 
تو برنده ای 
چون خدا همیشه تو دستاش پره...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"><font size="3">وقتی با <font color="#40e0d0">خدا</font> گل یا پوچ بازی میکنی نترس<br />
تو برنده ای<br />
چون <font color="#40e0d0">خدا</font> همیشه تو دستاش پره...</font><br />
</div></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/76-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>هـمـیـشـه</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/75-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:52:24 GMT</pubDate>
			<description>وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نترس 
تو برنده ای 
چون خدا همیشه تو دستاش پره...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"><font size="3">وقتی با <font color="#40e0d0">خدا</font> گل یا پوچ بازی میکنی نترس<br />
تو برنده ای<br />
چون <font color="#40e0d0">خدا</font> همیشه تو دستاش پره...</font><br />
</div></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/75-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>عاشق فقیر</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/74-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:51:50 GMT</pubDate>
			<description>یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره  شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد  به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore">یه زن <font color="#800080"><font size="4">و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره  شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد  به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی  تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که  روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.</font></font></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/74-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>چراغ ره</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/73-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:50:59 GMT</pubDate>
			<description>چه شود که نازنینا ، رُخ خود به من نمائی  
 به تبسّمی ، نگاهی ، گرهی ز دل گشائی  
 به حریم خود رهم ده ، که غریب شهر عشقم  
 به رهم چراغ بَرنِه ، که...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"><font color="#2f4f4f"><font size="3"><span style="font-family: century gothic">چه شود که نازنینا ، رُخ خود به من نمائی <br />
 به تبسّمی ، نگاهی ، گرهی ز دل گشائی <br />
 به حریم خود رهم ده ، که غریب شهر عشقم <br />
 به رهم چراغ بَرنِه ، که نور رهنمائی <br />
 چه کنم ؟ کجا گریزم ؟ که به جر تو ره ندارم <br />
همه راه بسته بینم ، مگرم تو ره گشائی...</span></font></font></div></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/73-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>آرزوی کرب و بلا</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/72-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 10 Nov 2012 16:47:38 GMT</pubDate>
			<description>*پنداشته اند كه ما ز خاموشانيم 
 
* 
*همرنگ جماعت فراموشانيم 
 
* 
*ما آرزوي كرب و بلا را داريم 
 
* 
*با ياد حسينمان كفن پوشانيم*</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="margin-right:40px"> 					<div style="text-align: center;"><font color="#800080"><font size="4"><b>پنداشته اند كه ما ز خاموشانيم<br />
<br />
</b></font></font><br />
<font color="#800080"><font size="4"><b>همرنگ جماعت فراموشانيم<br />
<br />
</b></font></font><br />
<font color="#800080"><font size="4"><b>ما آرزوي كرب و بلا را داريم<br />
<br />
</b></font></font><br />
<font color="#800080"><font size="4"><b>با ياد حسينمان كفن پوشانيم</b></font></font><br />
</div>  					 				</div></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/72-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>ايمان به خدا</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/45-a.html</link>
			<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 08:06:10 GMT</pubDate>
			<description>کوهنوردی می خواست به قله ای بلندی  صعود کند. پس از سال ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه  داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><span style="font-family: Tahoma">کوهنوردی می خواست به قله ای بلندی  صعود کند. پس از سال ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه  داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده<br />
نمی شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی  ماه و ستاره*ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان طور که  داشت بالا می رفت، در<br />
حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.<br />
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و  بد زندگی*اش را به یاد می آورد. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده  است که ناگهان دنباله<br />
طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر  کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت  از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !<br />
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟<br />
- نجاتم بده خدای من!<br />
- آیا به من ایمان داری؟<br />
- آری. همیشه به تو ایمان داشته ام<br />
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!<br />
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید<br />
از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی توانم.<br />
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟<br />
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی توانم.<br />
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد<br />
در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود<br />
و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .</span></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/45-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>دسته گلی برای مادر</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/41-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 18:13:56 GMT</pubDate>
			<description>مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. 
                                        ...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><font size="4"><font color="#000"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: times new roman"><font color="#000"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: times new roman"><font color="#000"><span style="font-family: tahoma"><span style="font-family: tahoma"><span style="font-family: times new roman"><font color="#000"><span style="font-family: times new roman"><span style="font-family: times new roman"><span style="font-family: times new roman"><font color="#000"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: times new roman"><font color="#000"><span style="font-family: tahoma"><span style="font-family: tahoma"><span style="font-family: times"><font color="#000000"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: arial"><span style="font-family: times"><font color="#000000"><span style="font-family: times"><span style="font-family: times"><span style="font-family: times"><span style="font-family: times"><font color="#000000"><span style="font-family: times"><div style="text-align: right;"><font color="#008000"><span style="font-family: tahoma">مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.<br />
                                                                                                                                                                                                        وقتی از گل فروشی   خارج  شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک   دختر  رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟<br />
                                                                                                                                                                                                        دختر گفت:  می‌خواستم   برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و  گفت: با من   بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به  مادرت بدهی.<br />
                                                                                                                                                                                                        وقتی از گل فروشی   خارج  می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی   از  خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟   دختر  گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!<br />
                                                                                                                                                                                                        مرد دیگرنمی‌توانست   چیزی  بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی   برگشت٬  دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به   دست مادرش  هدیه بدهد!</span><br />
                                                                                                                                                                                                        <br />
                                                                                                                                                                                                          <span style="font-family: tahoma">شکسپیرمی‌گوید:</span><span style="font-family: tahoma"><b> به جای  تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین  امروز بیاور</b></span></font><span style="font-family: tahoma"><br />
</span></div></span></font></span></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></span></span></span></font></font></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/41-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>تغییر دنیا</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/39-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 07 Apr 2012 09:12:30 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[بر سر گور کشیشی در  کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر  دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><span style="font-family: Tahoma"><font size="2">بر سر گور کشیشی در  کلیسای وست مینستر نوشته شده است: &quot;کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر  دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را  تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر  دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه  مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می  توانستم دنیا را هم تغییر دهم!&quot;</font></span><span style="font-family: Tahoma"><font size="2"><br />
</font></span></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/39-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>نامه شهید دکتر مصطفی چمران(ره)به همسرش غاده</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/36-a.html</link>
			<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 06:39:18 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/23-12-1390/IMAGE634672867642346351.jpg  					...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"> 					<a href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/23-12-1390/IMAGE634672867642346351.jpg" target="_blank"> 						<img src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/23-12-1390/IMAGE634672867642346351.jpg" border="0" alt="" /> 					</a> 				<br />
</div> 				 				 				تو  را سرزنش می کردند که «این چه زندگی است که تو داری؟» و تو می گفتی «خودم  خواستم، خودم انتخاب کردم.» تو مصطفی را خوب شناخته بودی. برای همین هم بود  که وقتی تو را خواستگاری کرد و خانواده ات مخالفت کردند، ایستادی، جنگیدی و  جنگیدی تا سرانجام پیروز میدان شدی و آمدی تا در کنار مصطفی، با آن شرایط  سختی که می دانستی دارد، زندگی کنی و به آن همه رفاه و تجمل که در خانه  پدرت داشتی پشت پا زدی! و مصطفی به راستی تو را دوست داشت و همیشه یار و  یاورت بود. یادت می آید... نه با غذا پختن میانه ای داشتی و نه حتی با ظرف  شستن؛ آخر تو پیش از آن، هرگز از این کارها نکرده بودی، مصطفی بود که پیش  بند می بست و ظرف ها را می شست یا غذا می پخت. یادت می آید در اوج کارهایش،  حتی اگر پنج دقیقه هم می شد، به تو سری می زد و اگر کاری بود برایت انجام  می داد، بعد هم سریع می رفت تا به کارهایش برسد.<br />
یادت می آید خانواده  ات دو ماه تمام زندانی ات کرده بودند تا او را نبینی و رابطه تان قطع  بشود. فداکاری هایش را دیده بودی و استقامت و دل سوزی اش را برای مردم بی  پناه لبنان و فلسطین. برای همین، مقاله ای نوشتی و او را به مردم شناساندی!<br />
یادت  می آید وقتی آمدند خواستگاری ات برای مصطفی چمران، در پوست خود نمی  گنجیدی! اما حرف مادرت... «ایرانی ها که لبنان نمی مانند. ممکن است برود  آمریکا، برود ایران. نمی خواهم... نمی گذارم دخترم از من جدا بشود!» مصطفی  چقدر مصیبت کشید تا رضایت پدر و مادرت را به دست آورد و تو هم کم تلاش  نکردی. برای تعیین مهریه هم همین مشکل بود. یادت هست!<br />
از مصطفی  پرسیده بودند: «چه قدر می خواهی مهرش کنی؟» و پاسخ شنیده بودند: «یک جلد  کلام الله و یک لیره لبنانی.» حیران پرسیده بودند «چرا یک لیره لبنانی؟!» و  او گفته بود «برای اینکه مهر باید رقم داشته باشد، مادی باشد».<br />
برایش  استدلال آورده بودند «یک لیره نمی شود. غاده خواهر داشته، مهریه خواهرش سی  هزار لیره لبنانی بوده است». و او پاسخ داده بود: «من که نمی خواهم یک  چیزی بخرم و بعد بفروشم. من می خواهم زن بگیرم. این حرف ها را هم اصلاً  قبول ندارم.» عاقبت هم نتوانستند مصطفی را قانع کنند. برای همین آمدند سراغ  تو که مادرت را قانع کنی و تو... تو گفتی «هر چه دکتر بگوید، من قبول  دارم».<br />
یادت هست پدر و مادرت برایت کادوی ازدواج فرستادند، بیشترش  وسایل زندگی بود. همه را آوردند مؤسسه، همان جایی که تو در یک اتاق کوچک آن  با پرده ای کهنه، زندگی ساده و سخت اما سعادت مندانه ات با مصطفی را شروع  کرده بودی. مصطفی که آمد و دید گفت: «بگو همین الان، با همان ماشینی که  آورده اند، ببرند». یادت هست وقتی با حالتی کمی اعتراض آمیز گفتی «هدیه  است»، گفته بود «من فقط با تو ازدواج کردم، نه با خانواده ات و طرز فکرشان»  و تو راحت پذیرفتی. چون می دانستی راهی که مصطفی انتخاب کرده، بیراهه نیست  و تو برای همین همراهش شده بودی.<br />
مصطفی هم تو را خوب شناخته بود.  ایثار و فداکاری ات را دیده بود، به خاطر همین به تو احترام می گذاشت،  نمونه آن، وقتی بود که یکی از بچه ها انگشتش رفته بود روی ماشه و به اشتباه  شلیک کرده بود. مصطفی گفته بود باید برود سیاهچال، می خواست این طوری  تنبیهش کند. تو هم آمدی و وساطت کردی، اول جواب شنیدی «نه»، ولی وقتی گفتی  «به خاطر من» نگاهت کرد، لبخندی معنادار بر چهره اش نشست، لختی سکوت و بعد  گفت: «پای کسی را پیش کشیدی که نمی توانم روی حرفش حرف بزنم. باشد، سیاهچال  نرود!»<br />
یادت می آید بارها به تو گفته بود «زندگی ما از خیلی نظر ها  با هم تفاوت دارد. باید یک روز و یک ساعت خاصی را تعیین کنیم، بنشینیم از  هم انتقاد کنیم.» و این کار را هم کردید. خودت می گفتی «این زیباترین لحظه  عشق ما بود که می نشستیم روبه روی هم، سعی می کردیم عیب های آن یکی را از  او دور کنیم.» زمانی هم فرا رسید که در ایران به وجود مصطفی نیاز پیدا  کردند و تو را آنجا گذاشت و خودش آمد ایران. کاش اجازه می دادی آن نامه  هایی که در این مدت به هم داده بودید، چاپ می شد. اگر آن نامه ها چاپ می  شد، روح لطیف و عاشق مصطفی هم بهتر به همگان معرفی می شد و بر همه ثابت می  شد که او واقعاً انسانی کامل بود، مبارزی استوار و صبور در برابر تمام تهمت  ها و قدرنشناسی هایی که حتی از اطرافیانش می دید. مبارزی ثابت قدم با روحی  لطیف و مهربان بود که در بحبوحه میدان جنگ، شیفته زیبایی یک گل می شد و  آفرینش بی نظیر و کامل خدای هستی آفرین را می ستود یا بلبلی زخمی را نوازش  می کرد و بر بال و پرش مرهم می گذاشت. او انسان ها را به نهایت دوست داشت و  برای رسیدن آنها به کمال وجودی، نهایت تلاشش را می کرد... .<br />
 <br />
نمی  دانم... شاید... نه به یقین مصطفی را هیچ نشناخته ایم، ولی تو خوب او را  شناخته بودی و می دانی که امثال مصطفی کم یابند. به خاطر همین، گفتی «این  نامه های عارفانه و عاشقانه اگر چاپ بشوند، زندگی های زوج های جوان را به  هم می ریزد؛ چرا که صدای همه در می آید که چرا ما این طوری نیستیم... نه...  نه من و نه مصطفی هیچ کداممان راضی نیستیم زندگی کسی به هم بخورد» و عشق  را هنوز می توان در چشمان تو دید... .<br />
برایمان دعا کن غاده! دعا کن  حداقل گوشه ای از روح مواج و خروشان مصطفی را بشناسیم. شاید از این راه  بتوانیم همان گونه که او عاشق شد و عاشق زیست و عاشق رفت، ما نیز عشق را  دریابیم.[1]<br />
<br />
منبع:نیمه پنهان ماه(1)، چمران به روایت همسر شهید، حبیبه جعفریان، روایت فتح، چاپ هشتم، 1384.</blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/36-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>باد می وزد...</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/35-a.html</link>
			<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 19:50:33 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674258990097040.jpg  					...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><div style="text-align: center;"> 					<a href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674258990097040.jpg" target="_blank"> 						<img src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674258990097040.jpg" border="0" alt="" /> 					</a> 				<br />
</div> 				 				 				کلماتم تلاش میکنند شبیه تو شوند اما تقصیر من نیست مواخذه ام نکن... هرچه باشد من &quot;او &quot; هستم<br />
و تو &quot;تو&quot;.....<br />
گفت باید تا این سن خودت را پیدا کرده باشی ،باید تا این سن شکل گرفته باشی... هعی.. دل غافل..<br />
من تازه خودم را گم کرده ام.. تازه بی شکلی را تجربه میکنم و فکر میکنم به همه ی اشکال دور وبرم که<br />
جز وهمی نیستند و اضلاعشان تنگ کرده مجال زندگی را...اصلن مشکل همه همین شکل است!<br />
همین اضلاع سرسخت و آزار  دهنده... اصلن مگر فضای زمین چقدر گنجایش دارد برای اینهمه شکل<br />
درهمو برهم که نه جفت هم میشوند و نه هماهنگی دارند و حجم تهی شان اشغال کرده تمام<br />
مجال بودن را؟!  هه... گفتی باید جدی نویسی را یاد بگیری.. اما من... دارم بی کلمه میشوم.. ..<br />
مرسی.. صرف شده .. میل ندارم... الفاظ باشد ارزانی خودشان... خطوط چهره ام ،چشمهایم<br />
و دستهایم،اشکهایم تمام کلمات من اند ...الفبای من تکمیل است.اصلن آرمان شهر من سرزمینی ست<br />
که کسی حرفی برای گفتن ندارد ،و همه سخت جدی زندگی میکنند..<br />
امروز باد میاید.. پنجره ها میلرزند.. . درختهامان سرخم میکنند تا مقاومت کنند و نشکنند...<br />
اما گل رز سفیدی که گوشه ی باغچه کاشته ام بی خیال ایستاده .. نه آنقدر ساقه های بلندی دارد<br />
که نگران شکستنش باشد.. نه قدی برافراشته که مجبور برای خم کردن و مقاومت..  ایستاده به روی<br />
خودش هم نمیاورد...<br />
<br />
 <br />
لبخند میزنم..تلخی اش را مزه میکنی.. .به روی خودت نیاور .. میگذرد...<br />
<br />
 <br />
از صدای باد بیزارم... میگویی بیدارم نکن......باشد.. ..باشد... باشد....</blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/35-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>روسری ات را بردار!!!</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/34-a.html</link>
			<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 19:19:44 GMT</pubDate>
			<description>تصویر: http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674330745387071.jpg  					...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><a href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674330745387071.jpg" target="_blank"> 						<img src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/25-12-1390/IMAGE634674330745387071.jpg" border="0" alt="" /> 					</a> 				<br />
 				 				 				 <br />
<font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">حجت  الاسلام والمسلمین دکتر مرتضی آقا تهرانی در دوران اقامت امریکا، امامت  جمعه شهر نیویورک و مسئولیت موسسه اسلامی آن شهر را به عهده داشت. خاطره ای  که پیش روی شماست، در زمان مسئولیت ایشان در موسسه اسلامی شهر نیویورک رخ  داده است...</span></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">یک روز جلوی در موسسه دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و اظهار داشت: می خواهد مسلمان شود.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">سوال کردم چه اطلاعاتی پیرامون اسلام دارید؟ گفت: به نتیجه رسیده ام مسلمان شوم. پیشنهاد مطالعه چند  کتاب را دادم، کتاب ها در اختیارش گذاشته شد؛ بعد از مدتی با اشتیاق به  نزدم آمد و گفت: کتاب ها را خوانده و می خواهم مسلمان شوم.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">باز  چند کتاب دیگر هم به او دادم و گفتم: اینها را هم مطالعه کنید.این کار چند  بار همینطور ادامه پیدا کرد. مطمئن بودم جامعیتی از اسلام و مکتب تشیع از  مطالعه کتاب ها برایش حاصل شده است. یک روز همین دختر با عصبانیت وارد  موسسه شد و گفت: اگر همین الان شهادتین را برایم نخوانید، داخل شهر می روم،  داد میزنم و اعلام می کنم، من مسلمان هستم تا همه متوجه بشوند و به این  طریق اسلام می آورم. شور و اشتیاق این دختر موجب این شد تا به او قول دهم  در مراسم جشن بزرگ میلاد امام حسین (ع) در موسسه ایشان بیایند و مراسم تشرف  به اسلام را برگزار کنیم.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">روز  میلاد امام حسین(ع) مراسم جشن برپا شد و شیعیان زیادی هم در جلسه شرکت  کردند، به عنوان یک میان برنامه اعلام کردیم یک دختر فرانسوی مقیم نیویورک  با اطلاع و آگاهی دین اسلام و مکتب تشیع را برگزیده و مراسم تشیع الان  برگزار می گردد.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">در  این میان شخصی از داخل جمعیت بلند شد و گفت: اصلا این دختر از اسلام چه می  فهمد که می خواهد مشرف بشود؟ بنده نیز سوالی را مطرح کردم و گفتم هرکس  جواب را می داند پیرامون آن توضیح دهد؟ سوال درباره مسئله «بداء» بود که از  اعتقادات مسلم ما شیعیان است.هیچکس جوابی نداد! سوال را از این دختر  پرسیدم؟ توضیحاتی پیرامون آن به جمعیت ارائه داد.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">سپس  در جلوی جایگاه قرار گرفت؛ پس از اقرار به شهادتین و ارایه عقاید به او،  اذان درگوش راست و اقامه در گوش چپ او خوانده شد. رسما به اسلام و مکتب  تشیع گروید و نام او را «رقیه» نهادیم.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">چند  روزی از این قضیه گذشت تا اینکه همین دختر را با حجاب کامل اسلامی هم راه  با مرد و زنی دیدم، به نظر می آمد پدر و مادرش باشند. در خیابان جلوی مدرسه  با ما برخورد نمودند.</span></font></font></font><br />
<font color="#CC66CC"><font size="2"><font color="#000000"><span style="font-family: tahoma">آن  مرد و زن (پدر و مادرش) با زبان فرانسوی شروع به سر و صدا کردند؛ چرا دختر  مارا مسلمان نموده اید؟ به او بگویید حجابش را بردارد... سر و صدا باعث شد  عده ای دور ما جمع شوند. در همان حین، احساس کردم این دختر تازه مسلمان  الان در شرایط سختی است و خیال کردم دارد خجالت می کشد. به موسسه رفتم و  زنگ زدم ایران دفتر آیت الله مظاهری و پرسیدم: آیا در چنین شرایطی اگر اصل  دین شخص در خطر باشد به نظر شما اجازه می دهید روسری را بردارد؟ در این  مورد خاص ایشان فرمودند اشکال ندارد. به سرعت برگشتم و به این دختر گفتم:  با یکی از مراجع تقلید صحبت کردم و در مورد شما فرمودند: اگر دین شما در  معرض خطر است اشکال ندارد و شما می توانید روسری را بردارید، آنچه در جواب  شنیدم این بود: دختر تازه مسلمان به من گفت: این حکم از احکام ثابت و اولیه  است یا از احکام ثانویه و بنا بر ضرورت است؟ گفتم از احکام ثانویه می  باشد. تا این را شنید، گفت:« اگر روسری خود را برندارم و بخاطر حفظ حجابم  کشته شوم </span><span style="font-family: tahoma">آیا من شهید محسوب میشوم؟</span><span style="font-family: tahoma">» گفتم: «بله!» گفت:  « والله روسری خود را برنمی دارم هرچند در راه حفظ حجابم جانم را از دست  بدهم.» البته بعد از این ماجرا خانواده او نیز با مشاهده رفتار بسیار  مودبانه دخترشان از این خواسته صرفنظر کردند.</span></font></font></font><br />
<font color="#000000"><font size="2"><font color="#CC66CC"><span style="font-family: tahoma"><font color="#ff0000">آنها  عازم فرانسه بودند و با همان حال به طرف فرانسه روانه شدند، آدرس یک مرکز  دینی که دوستان ما در آنجا بودند به او دادم و بعدا هم متوجه شدم که  الحمدلله با یک جوان مسلمان فرانسوی ازدواج نموده است</font>.</span></font></font> </font></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/34-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>ديروز همه بچه ها برگه ها راسفید تحویل دادند</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/32-a.html</link>
			<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 07:49:05 GMT</pubDate>
			<description>*ديروز همه بچه ها برگه ها راسفید تحویل دادند* 
*اما جالبه تا آخرش بخونيدا...* 
معلمان   امروز با یک کت شلوار نو آمد سر کلاس و یک گل هم روی یقه کتش...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><b>ديروز همه بچه ها برگه ها راسفید تحویل دادند</b><br />
<b>اما جالبه تا آخرش بخونيدا...</b><br />
معلمان   امروز با یک کت شلوار نو آمد سر کلاس و یک گل هم روی یقه کتش بود صورت را  7  یا 8 تیغه کرده بود سیبیل و موی خودش را به رنگ شماره 1 پر کلاغی رنگ  کرده  بود کلا در فلان جا عروسی بود ! <br />
روی تخته عکسی را نصب کرد و با  خنده  نشست روی صندلیش. آن مرد اخمو که تا به حال نمیخندید شاد بود! داستان   چیست؟یکی از بچه پرسید آقا این عکس چیست روی تخته؟ معلم با لبنخد و با  غرور  جواب داد این عکس یک ایرانی واقعی و یک مرد با صلابت و فکور ،دانشمند   ،علامه ،خوش تیپ با فرهنگ و آزاد اندیش است.احمد از ته کلاس پرسید یعنی  کی  آقا؟<br />
<br />
<b>معلم لبخندش را قورت داد و گفت بچه : این اصغر فرهادیه .... نمیشناسید .....</b><br />
بچه ها همه با تعجب گفتند نه <br />
معلم   که ناراحت شده بود دفتر حضور غیاب را باز کرد و می خواست شروع کند .....   که جواد از ته کلاس پرسید: آقا این اصغر خان چیکار کرده؟ معلم خرکیف شد و   گفت:پسرم ایشون نام ایران را بلندآوازه کرده است. بچه ای از سمت راست کلاس   پرسید یعنی مدال آورده؟معلم گفت بالاتر عزیزم! ایشون اسکار گرفته است.  بچه  ها حال کردن گفتند: از کجا آورده؟ گفت از آمریکا ...<br />
معلم بلند شد  چند  قدمی زد و گفت:این مرد یک اسطوره است تمام هستی خود را برای ایران  داده .  محمد از ته کلاس گفت یعنی شهید شده است؟معلم گفت نه پسرم این  اسطوره زنده  است. یکی از بچه هاگفت :خوب شهدا هم زنده هستند.معلم که کم کم  داشت عصبی می  شد گفت: این چرت و پرت ها قدیمی شده باید به فکر دموکراسی  بود! یکی بی  اجازه گفت: دموکراسی را در فیلم می شود ؟معلم که آمپرش روی  نود درصد بود  گفت : هر چیزی می تواند نشانه دموکراسی باشد ندیدی جناب  استادفرهادی گفت ما  عاشقان دموکراسی و آزادی هستیم؟پس او اسطوره زنده ماست  . نوه یک شهید گفت  اصغر آقا ترکش خورده یا چند گلوله برای آزادی ملت ها  شکلیک کرده است؟ معلم  که عینکش را برداشته بود گفت: او با قلمش میجنگد و  من با صدای رسا گفتم  ببخشیدآقا کدام قلم؟معلم باعصبانیت گفت قلم  آزادیخواهی و اینکه بفهمانی  دیکتاتوری نمیاند و غبار دیکتاوری ایران را  گرفته ....<br />
<b>یکی از بچه ها بی مقدمه گفت آقا بوسیدن زن ها حرام است؟</b><br />
معلم   آب دهنش را غورت داد و گفت:در عصر امروز ما این چه حرفی است ؟استاد  فرهادی  باید نشون بده ما صلح طلبیم بوسیدن قهرمان هم خیلی خوبه.<br />
<b>محمد گفت : آقا راست میگه بچه ها مادر بزرگم وقتی داشت خواهر زاده شهیدش رو می بوسید گفت دارم یک قهرمان رو میبوسم .</b><br />
معلم   که دست پاچه شده بود گفت مهم اینکه نام مارو بلد آوازه کرده است هرجوری   باشه ...... فریبرز گفت ولی احمدی روشن هم یک قهرمان ملی بود ...... معلم   با یک هوار حرفش را قطع کرد و گفت ما انرژی هسته ای نمیخایم ما نفت داریم   سکوتی مهیب کلاس را گرفت و معلم با بغضی همراه با عصبانیت گفت: امروز چی   داریم داوود با صدای آرام از نیمکت اول گفت: املا آقا معلم !<br />
معلم گفت :برگه ها روی میز .... بنویسید.... اصغر فرهاید یک ایرانی واقعی وملی است .....<br />
<b>ديروز همه بچه ها برگه ها راسفید تحویل دادند</b> <br />
   <img src="https://lh5.googleusercontent.com/-xT1RQjpGB8I/T029eWGK6VI/AAAAAAAAAr0/DCTU4SGZLps/w402/asghar-farhadi.jpg" border="0" alt="" /></blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/32-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>سرزمین فرشتگان</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/26-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 20:38:43 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[* 								سرزمین فرشتگان 							* 						 
 						 							وبلاگ ' تا شهدا با شهدا ' نوشت : 						 
 					 
 				 
 				 				 					 						تصویر:...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><font color="#004155"><b> 								سرزمین فرشتگان 							</b></font> 						<br />
 						 							وبلاگ ' تا شهدا با شهدا ' نوشت : 						<br />
 					<br />
 				<br />
 				 				 					<a href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/6-12-1390/IMAGE634658708213534878.jpg" target="_blank"> 						<img src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/6-12-1390/IMAGE634658708213534878.jpg" border="0" alt="" /> 					</a> 				<br />
 				 				 				«بوی  باروت» عطر سرمستی پرستوهای زخمی است که آسمان نگاهشان همیشه ارغوانی است.  به این خانه که می‌رسی، چون موسی دل به آتش بزن و پاهایت را به مهمانی  خارهای بیابان ببر که این خانه، سجده‌گاه آسمانی‌هاست.<br />
<br />
<br />
دلت  را به گوشه چفیه گره بزن و در کنج حرمخانه این خاک‌ها با دل آواره‌ات خلوت  کن. اگر برای دیدن خودت دلتنگ شدی، سری به سرهای بی‌تن بزن و برای شنیدن  توسل خشکیده بر لب­های خاموش،‌ خودت را به گریه‌های سنگر بسپار. اینجا  کنعان دلدادگی است. این سرزمین بوی پیراهن یوسف‌های شهید را برای روز مبادا  در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.<br />
از  گوشه گوشه این سرزمین، صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» می‌آید. اگر خوب  نگاه کنی علم‌های شکسته را خواهی دید، آن طرف‌تر هم ابالفضلهای تشنه را به  نظاره خواهی نشست.<br />
<br />
<br />
تو برای تازه شدن به هوای پاکی پناه برده‌ای که در آن عطر شقایق‌ها و اقاقی‌های آسمانی به هم آمیخته است.<br />
اینجا  سرزمین قلندر مردانی است که تا آخر کوچه‌های عرفان را با محبت زهرا  رفته‌اند. اینجا مردانی به طواف خدا رفته‌اند که هشت فصل را در آغوش خدا  بوده‌اند.<br />
اینجا محراب عشق است. مظهر غرور زمین است. اینجا سرزمین فرشتگان است. اینجا سرزمین خداست. آغاز عاشق شدن خدا، آغاز لبیک است.<br />
<br />
<br />
اینجا  شلمچه است. سرزمین زخم و مرهم. سرزمین سنگرهای خالی. سرزمین افق­های باز.  سرزمین عشق بازی با بی‌نیاز. اینجا حرفی از «من» نیست و در دستان پینه‌بسته  خاک، حرفی جز عشق نیست.<br />
<br />
<br />
مانده‌ام که بگویم: «شما ای خورشید‌های معجزه، این بار هم دستی تکان دهید و برای دوباره جوانه زدن لاله‌ها راهی تازه روشن کنید!»</blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/26-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>قضاوت با شما...</title>
			<link>http://www.qurangloss.ir/members/-/25-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 20:35:59 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[* 								قضاوت با شما... 							* 						 
 						 							وبلاگ ' شهید همت ' نوشت : 						 
 					 
 
						 				 
 				 				 					 						تصویر:...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote class="blogcontent restore"><font color="#004155"><b> 								قضاوت با شما... 							</b></font> 						<br />
 						 							وبلاگ ' شهید همت ' نوشت : 						<br />
 					<br />
<br />
						 				<br />
 				 				 					<a href="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/6-12-1390/IMAGE634658796894230637.jpg" target="_blank"> 						<img src="http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/6-12-1390/IMAGE634658796894230637.jpg" border="0" alt="" /> 					</a> 				<br />
<br />
 				 				 				 <span style="font-family: B Mitra"><b>ارتقای  میزان مشارکت رای دهندگان در رویدادهای سرنوشت سازی نظیر انتخابات همیشه  از دغدغه های مهم دولتمردان برای افزایش میزان مقبولیت</b></span><span style="font-family: B Mitra"><b>یک  نظام سیاسی بوده است. فارغ از آنکه چه کسی یا کسانی موفق به کسب تایید رای  دهندگان در یک رویداد انتخاباتی می شوند، آنچه که زمینه تداوم و پایداری  یک نظام سیاسی را فراهم می آورد، میزان اهمیتی است که اعضای جامعه برای  سرنوشت آن نظام قائل هستند. به همین دلیل است که حکومت ها تلاش می کنند به  روش های مختلف میزان مشارکت رای دهندگان را ارتقا دهند</b></span><span style="font-family: Adobe Arabic"><b>.</b></span>   <span style="font-family: B Mitra"><b>از  این رو کشورهای صاحب قدرت در دنیا و در راس آنها ایالات متحده آمریکا از  طرفی می کوشند تا مشارکت مردم در انتخابات کشور خود را بالا ببرند (به هر  طریق ممکن) و از طرفی سعی می کنند به هر روش ممکن حضور مردم در انتخابات  کشورهایی که آنها را بوسیله دستگاه عظیم تبلیغاتی و رسانه ای خود غیر  دمکراتیک و نامشروع معرفی کرده اند را پایین بیاورند تا از این طریق بهانه  ای تراشیده و ملت ها را علیه نظام حاکم بشورانند.</b></span><span style="font-family: B Mitra"><b>در  این راستا نشریه شهید همت-بسیج دانشجویی دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز-از  میان آمار موجود میزان مشارکت مردم در انتخابات (ایران و امریکا)را در  چهار  دوره اخیر با هم مقایسه کرده است</b></span>    <span style="font-family: B Mitra"><b>تا  مشخص گردد مردم کدام کشور تاثیر بیشتری در سرنوشت خود داشته است یا به  دیگر سخن کدام نظام از مقبولیت بیشتری در میان مردم خو برخوردار است.قضاوت  با شما!</b></span><span style="font-family: B Mitra"><b>در  این راستا نشریه شهید همت-بسیج دانشجویی دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز-از  میان آمار موجود میزان مشارکت مردم در انتخابات (ایران و امریکا)را در  چهار  دوره اخیر با هم مقایسه کرده است تا مشخص گردد مردم کدام کشور تاثیر  بیشتری در سرنوشت خود داشته است یا به دیگر سخن کدام نظام از مقبولیت  بیشتری در میان مردم خو برخوردار است.قضاوت با شما!</b></span><div class="cms_table"><table width="186" class="cms_table"><tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa1" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>کنگره امریکا</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa2" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>درصد حضور</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa2" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>مجلس ایران</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa3" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>درصد حضور</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa4" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1998</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>36/4</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa6" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1374</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa7" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>71</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa8" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2002</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>37</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa10" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1378</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa11" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>67</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa4" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2006</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>37/1</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa6" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1382</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa7" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>51</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa8" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2010</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>37/8</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa10" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1386</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa11" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>51</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa4" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>ریاست جمهوری امریکا</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa6" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>درصد حضور</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa6" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>ریاست جمهوری ایران</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa12" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: B Mitra"><b>درصد حضور</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa13" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1996</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>49/1</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1376</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa11" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>79/92</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa14" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2000</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>51/3</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1380</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa7" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>67/77</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa13" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2004</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>55/3</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa9" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1384</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa11" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>62/84</b></span></div></TD>
</tr>
<tr valign="top" class="cms_table_tr"><TD class="cms_table_oa14" width="65">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>2008</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>56/8</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa5" width="70">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>1388</b></span></div></TD>
<TD class="cms_table_oa7" width="57">            <div style="text-align: center;"><span style="font-family: Calibri"><b>85</b></span></div></TD>
</tr>
</table></div>
</blockquote>

]]></content:encoded>
			<dc:creator>محمد حسین</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.qurangloss.ir/members/-/25-a.html</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>
